نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
يادداشت های خودمانی

يادداشت های خودمانی


منزل
قديما
چاپار
 

سه‌شنبه، 1 خرداد، 1386

 

تجارت بدون اخلاق

 

 

 ماهاتما گاندی می گويد :‌ هفت چيز انسان را از پای در می آورد و هلاک می سازد.

۱- سياست بدون شرف   ۲- لذت بدون وجدان   ۳- پـول بدون کار   ۴- شناخت بدون ارزشها   ۵- تجارت بدون اخلاق   ۶- دانش بدون انسانيت   ۷- عبادت بدون فداکاری

 

 
 

 

شنبه، 8 اردیبهشت، 1386

 

کار اداری در ايران و ...

 

 

ثبـت يک شرکت در ايران چقدر زمان می بره؟  ۲روز؟ ۳روز؟ ۵روز؟ يک هفته؟

باز کردن حساب برای اين شرکت در ايران چقدر زمان می بره؟ دو روز؟ سه روز؟ چهار روز؟

وام گرفتن روی اين حساب شرکتی در ايران چقدر زمان می بره؟ (البته بعد از گذشت ۶ ماه از افتتاح حساب تا گردش و موجودی حساب به رويت و تاييد بانک برسه)  ۵روز؟ يک هفته؟ ۱۰روز؟ دو هفته؟

بعد از گرفتن اين وام ،‌جقدر زمان لازمه تا بانک ک L/C (اعتبار اسنادی) برای اين شرکت باز کنه؟ ۲روز؟ ۳روز؟ ۵روز؟

اين زمانها رو با هم جمع بزنيد. حالا يک سوال ديگه:

فکر می کنيد در کشور سنگاپور برای اجاره يک دفتر، ثبـت شرکت، افتتاح يک حساب شرکتی، دريافت وام روی اين حساب و باز کردن يک اعتبار اسنادی (L/C) چقدر زمان لازم داريد؟ يک هفته؟ ۱۰روز؟ ۲ هفته؟ .... نه. اصلا... شما در عرض ۱۵ ساعت کاری ميتونيد از اجاره يک دفتر شروع کنيد و ۱۵ ساعت ديگه تلکس L/C شما روی ميز طرف مقابل تجاريتون باشه... جالبه؟ نه؟

 

 
 

 

دوشنبه، 20 فروردین، 1386

 

انسان و باورها

 

 

بی دريـا کِشتی بی معناست ،‌ مرگ کِشتی ها اما در دریـاست

بدون بـاورها انسان بی معناست ، مرگ آدمـی اما در انجماد باورهاست...

 

 
 

 

یکشنبه، 20 اسفند، 1385

 

دوست ، دشمن ، معلم

 

 

 نـه هيچ انسـانی دشمن توست و نه هيچ انسانـی دوست تــو...

... بلکه هر انسانـی معلـم توست.

 

 
 

 

چهارشنبه، 9 اسفند، 1385

 

يک درس

 

 

   هر روز صبح درجنگل هاي آفريقا غزالي از خواب بر مي خيزد ، او مي داند يا بايد تنـدتر از هر شيري بدود و يا كشته شود، و هر روز صبح درجنگل هاي آفريقا شيري از خواب بر مي خيزد، او نيز مي داند يا بايد از كندترين غزال جلو بزند و يا از گرسنگي بميرد... تفاوتي نمي كند چه هستيد " شير" و يا "غزال" ، فقط وقتي آفتاب طلوع مي كند تندتر از بقيه بدويد...  *بر گرفته از يك افسانه آفريقايی

 

 
 

 

یکشنبه، 21 آبان، 1385

 

افسانه زندگی

 

 

                         یک روز رسـد غمــی به اندازه کـوه

                              یک روز رسد نشاط به اندازه دشـت

                                   افسـانه زندگـی چـنین اسـت عزیز

                                        در سایه کـوه باید از دشت گذشـت

 

 
 

 

چهارشنبه، 10 آبان، 1385

 

دوباره سلام

 

 

   حدوداً ده ماه از آخرین نوشته من میگذره. اتفاقات تلخ و شیرین زیادی در این زمان برای ما اتفاق افتاده که البته شیرین خطاب کردن بعضی از اونها جهت خالی نبودن عریضه است. ده ماه پر تلاطم که با یک اثاث کشی مفصل از اونور آب به اینور آب شروع شد و با تمام بدبختی و درگیری با ترخیص کار و گمرک و انتقال تا تهران سرانجام به اتمام رسید. بگذریم از اینکه با هزار و یک منت وسایل دست دوم خودمون رو تحویل گرفتیم. اون هم با نیم میلیون ناقابل که پیاده شدیم و نمیدونم گناه چه کسی رو باید در این مورد بشورم؟ آقای ترخیص کار؟ و یا ارزیاب محترم گمرک رو؟ که فرموده بودند این مبلغ را بدهید تا در گزارش قید شود که وسایل دست دوم است. بعد از این هم که وسایل به تهران رسید دیدیم که میز کامپیوتر شکسته و سه جای مختلف مبل دست دوم ما هم پاره شده تا دست دوم تر بشه و یک وقت ما مدیون قوانین نگردیم. قوانینی که میگه هر ایرانی مقیم خارج از کشور که بخواد به ایران برگرده فقط میتونه لوازم دست دوم خودش رو بدون گمرکی بیاره. دست دوم هم بنا به تعریف ترخیص کار ما یعنی اینکه باید بچّتون یک کاسه آش ریخته بوده باشه روی مبلتون تا ارزیاب باورش بشه که دست دومه، یا پاره باشه یا شکسته یا کثیف یا ...

   خلاصه تازه از جا افتادن ما در خانه جدید گذشته بود که با یکی از همسایگان عزیز مشکل پیدا کردیم. اون هم با کدومشون؟ با اونی که از همه مذهبی تر بود، تحصیل کرده تر بود چون استاد دانشگاه بود و ... !!! قضیه از اصرار ایشون برای اخراج سرایدار افغانی ساختمان شروع شد و کار رو به اونجایی رسوند که یک روز در جلسه اعضاء ساختمان، که صدای داد و هوار کل ساختمان رو برداشته بود، پسر و همسر ایشون وارد اتاق شدند و همین امر، شدت دعوا را تا جایی برد که یکی از همسایه ها با پسر ایشون درگیر شد و در نتیجه کار به پلیس ۱۱۰ رسید. ایشون ادعا میکرد که ما با هم تبانی کردیم که پسر ایشون رو بزنیم و بکشیم و خلاصه از ما شاکی بود. پلیس هم بعد از نوشتن گزارش همه ما را برد کلانتری... با یک دنیا آبروریزی. مجال بازگو کردن دروغها و تهمتهایی که اونها به ما زدند نیست... خلاصه تا ظهر تو کلانتری بودیم و بالاخره ایشون رضایت داد و ما برگشتیم منزل. ولی دیگه کجا میشه با چنین همسایه ای زندگی مسالمت آمیز داشت؟! هر دفعه که چشم ما به ایشون میفتاد تمام فکر و ذهن ما به هم می ریخت و یادمون میفتاد که چه آبرویی از ما ریخته شد و چه تهمتهایی به ما زده شد و چه بی احترامی هایی به ما شد!! تا مدتها مثل آدمهایی بودم که یک چیز محکم تو سرشون خورده. بک جا زل میزدم و مدتها به فکر میرفتم. آخه مگه میشه؟ یک استاد دانشگاه به همراه یک خانوم مومن و مذهبی؟ در محله های به اصطلاح بالاشهر؟ پیش آدمهایی که ادعای فرهنگ و شعور زیادی دارند؟ یک همچین اتفاقی؟!؟!

   خلاصه این ماجرا تا حدودی گذشت و من که دیگه حسابی درگیر کار کذایی خودم شده بودم (همون کاری که به بهانه اون کوچ کردیم و به آغوش میهن برگشتیم) با اطمینان خاطر از خیلی مسائل و شاید هم از روی اطمینان و اعتماد قلبی، در بازار حرکت میکردم که تا به خودم اومدم و خواستم سرم رو بلندکنم متوجه شدم که یکی دیگر از عزیزان، این بار در قالب یک مشتری پول ما رو خورده قرض بالا اورده ورشکست شده و به قول معروف دستمون از پامون درازتر شده. حالا ما موندیم و حوضمون. اومدیم کاسبی کنیم ضرر کردیم، اون هم نه از سود بلکه از سرمایه. حالا باز هم خدا رو شکر که طرف در نرفته و وایساده و میگه که تسویه میکنه... الله اعلم.

   تو همین حال و احوال،‌ با توجه به مشکلات دیگه ای که ساختمان مسکونی ما از جهات فنی پیدا کرده بود، دیگه موندن تو اون ساختمون خیلی خیلی برامون سخت شده بود. تصمیم گرفتیم هنوز قراردادمون تموم نشده از اونجا پاشیم. کلی هم انرژی گذاشتیم که صاحبخونه رو راضی کنیم که تا هنوز سال قرارداد تموم نشده پول رهن ما رو بده و ما هم شرّمون رو از اون خونه کم کنیم. البته با کسر مبلغ یک ماه اجاره از روی مبلغ رهن (بعنوان خسارت) ... دیگه چی گذشته بود به ما که در عرض ۷ ماه قبول کردیم و دوباره مجبور به اثاث کشی شدیم. اون هم با مشکلات زیادی که یک اثاث کشی داره. برای همین یک جایی رو سریع پیدا کردیم و مشغول نقل مکان شدیم...

   حدود یک ماه از این جابجایی گذشت و همه چیز داشت روال عادی به خود میگرفت تا اینکه همین چند روز پیش، در عرض کمتر از پنج دقیقه شیشه ماشین رو شکستن و در ماشین رو غر کردن و کنسول جلوی ماشین رو شکستن و ضبط فابریک اون رو دزدیدن. نمیدونم این همه خسارت در عوض فروش چند تومنی اون ضبط خواهد بود‌؟! ... تازه همین چند وقت پیش بود که زاپاس و جَک نو ماشین، در یک چشم به هم زدن به سرقت رفته بود و ما در تدارک خرید زاپاس بودیم که این اتفاق میمون هم برامون افتاد.

   این جریانات مطمئناً آخر کار نیست و این قصه ها سر دراز خواهند داشت. ولی آخه این همه دردسر در عرض چند وقت؟ اونجا که بودیم اگه فقط یک مشکل غربت داشتیم در عوض هیچ دغدغه فکری دیگه ای نداشتیم ..... اومدیم غربتمون رو حل کنیم، به چه وضعی افتادیم.

 

 
 

 

سه‌شنبه، 13 دی، 1384

 

جـن

 

 

   روزهای اولی که اومده بوديم اين خونه، آرزو ميگفت محمد، اين خونه جنّ داره. نه اينکه بيچاره ترسيده باشه، اتفاقا با کلی خنده و شوخی هم برام تعريف ميکرد. بهش گفتم خيالاتی شدی. حتماً چون اينجا تنهايی و همسايه ای هم نداری و از طرفی هم اينجا خيلی خيلی ساکته، هر صدايی که بشنوی در موردش خيالات ميکنی. اون بيچاره هم میگفت که نه، اصلاً. ميگفت روزهای اول، خودم هم همين فکر رو ميکردم و به تو هم چيزی نميگفتم. ولی چند روز پيش که با سهيل نشسته بوديم ميوه ميخورديم، صدای پـا اومد، بعدش هم صدای کشيده شدن دست روی ديوار. من دوباره فکر کردم خيالات منه ولی ديدم سهيل چشمهاش رو گرد کرد و گفت بابا. بعدش هم بلند شد رفت پشت ديوار رو نگاه کرد ولی ديد تو نيستی. باز هم سهيل مطمئن بود که تو اومدی ولی داری باهاش شوخی ميکنی و خودت رو قايم کردی. من هم هاج و واج حرفهای آرزو رو گوش ميدادم و مونده بودم که چی بگم. تاييد کنم يا تصديق.... خلاصه چند وقت گذشت تا اينکه يک شب که دور هم نشسته بوديم و تلوزيون ميديدم، صدای افتادن يک خودکار روی سراميکهای اتاق کوچيکه توجه من رو به خودش جلب کرد. رفتم ديدم بله درسته. خيالات نکردم. يک خودکار افتاده رو زمين. تا اونجا هم که يادم بود وقتی از پشت ميز کامپيوتر بلند شده بودم اين خودکار رو گذاشته بودم قسمت بالای ميز. جای سُـر خوردن هم نداشت اصلاً. حالا چه جوری شده بود که افتاده بود ، نميدونم... اين اولين نشونه ای بود که من هم نسبت به حرفهای آرزو مطمئن بشم. چيزی حدود يک سال پيش. البته قضايا به همين جا هم ختم نشد و چند مورد ديگه هم برام پيش اومد که حالا بماند.

   اما اتفاق جالبی که اخيراً در اين مورد افتاد، برميگرده به ماه رمضون همين امسال. يعنی چيزی حدود ۲ ماه پيش. قضيه از اين قراره :

   از اونجايی که آرزو و سهيل ايران بودند و من تنها بودم، «هادي» که يکی از دوستان بود برای چند روزی بصورت مهمون اومده بود پيش من و چون مسافر بود روزه هم نميگرفت. من سحرها تنها بيدار ميشدم و سحری ميخوردم. يک شب طبق معمول بعد از اينکه من سحريم رو خورده بودم، نمازم رو خوندم و رفتم خوابيدم. يادمه که ساعت ۵:۱۵ صبح بود. ديگه حسابی خوابم برده بود که با صدای زنگ تلفن بيدار شدم. اولش فکر نميکردم که اين صدا تو بيداريه ولی وقتی صدای زنگ تلفن قطع نشد، خواب از سرم پـريـد و گوشی رو برداشتم. يک صدای آشنا شروع کرد به سلام و احوال پرسی و تا صدای خواب آلود من رو شنيد که گنگ و متعجب جوابش رو ميدم خودش رو معرفی کرد و گفت ببخشيد بـد موقع مزاحم شدم من پـدر «هادي» هستم. من هم که تازه شناخته بودم دوباره شروع کردم به سلام و احوال پرسی. بعدش که اين مقدمات تموم شد اون بنده خدا دوباره عذرخواهی کرد و گفت ببخشيد، فکر میکردم بيدار باشيد. من داشتم ميرفتم بخوابم که تلفن خونه زنگ خورد. تا اومدم بردارم قطع شد. نگاه کردم ديدم شماره تلفن منزل شما افتاده. گفتم شايد کاری چيزی داشتيد با ما تماس گرفتيد! بله؟ ... من يا تعجب گفتم نه حاج آقا. من که خواب بودم. هادی هم که سحرها بيدار نميشه. اون هم خوابه. دوباره اون بنده خدا گفت بله ميدونم که هادی سحرها بلند نميشه، من هم حواسم به اختلاف ساعت اينجا با اونجا نبود، فکر کردم اونجا هم تازه اذان شده باشه. گفتم مگه ساعت چنده. گفت تهران ساعت ۵:۴۵ صبحه. گفتم نه اينجا ساعت الان ۶:۱۵ و من حدوداً يک ساعت پيش خوابيدم.... جفتمون با تعجب از اتفاقی که افتاده بود پشت تلفن از همديگه عذر خواهی ميکرديم. من ميگفتم ببخشيد، شايد گوشی ما بصورت اتوماتيک شماره گيری کرده، اون هم ميگفت شما ببخشيد مزاحم شدم و از خواب بيدارتون کردم. ميگفت چون نگران شده بودم مزاحمتون شده و ... بعد از اينکه تلفن رو قطع کردم، رفتم پايين اون يکی گوشی رو برداشتم و تو ليستش چک کردم ببينم آيا جداً با تهران تماس گرفته شده بوده يا نه، که ديدم آخرين شماره گرفته شده مربوط به موبايل محسـنه (پسرداييم) اون هم مال روز قبل.  

   از اون موقع ديگه من هم مطمئن شدم که اين خونه جن داره. چند وقت پيش داشتم برای داييم و محسن چند مورد و نمونه از حضور اين جنها رو براشون تعريف ميکردم. اين آخری رو هم تعريف کردم. داييم گفت حالا که خانومت نيست و تو تنهايی، شبها نميترسی تو خونه تک و تنها هستی؟ گفتم نه، ما و اين جنها زندگی مسالمت آميزی رو با هم داريم انجام ميديم. نه اونها زياد کار به کار ما دارند و نه ما زياد مزاحم اونها ميشيم.

زندگی مسالمت آميز به اين ميگن!!

 

 
 

 

جمعه، 9 دی، 1384

 

فقـر و شمع بيت المال

 

 

   امروز برای چندمين بار گوشه ای از کنسرت عليرضا عصار رو ديدم که ترانه «خيابان خوابها» رو ميخوند، با اون شعر تکون دهنده و پرمعناش... بعدش هم از روی اتفاق، فيلم فقروفحشا (ساخته ده نمکی) رو از روی اينترنت ديدم ...... هر دو بـه اندازه کافی تکون دهنده بود تـا بتوننـد همه چيز آدم رو بهم بـريـزنـد.

راه مــا از شـما جــدا شـده اسـت          کُــــر کـه وارونـــه و رهـــا شــده است

آنکه پايش به جبهه جا مانده است          چند سالی است بی عصا مانده است

از پـــس انــداز چنــد ســالـه فقــط          در کَـفَـش چنــد پیـنـه جـا مـانـده است

در هـميــن شهــر در ميــان شـــما          يــک نـفـــر در معـــاش وا مـانــده است

چــقَدَر راه تــا خــدا مـانــده است؟          چــقَدَر راه تــا خــدا مـانــده اســــــت؟

...

بـاز بــوی بـــاورم خاکسـتری سـت          صـفـحـه های دفتــرم خاکسـتری ست

پيـش از اينــها حــال ديگـر داشــتم          هــر چــه می گفـتنـد بـــــاور داشـــتم

پيــــرهـا زهــر هلاهــل خـورده انـد          عشـــق ورزان مُهــر بـاطل خـورده انــد

سَـر به لاک خويش برديـد ای دريـغ          نــــان بـه نــرخ روز خورديــد ای دريـــــغ

...

با خـودم گفتـم تو عاشـق نيسـتی          آگــه از ســرّ شـقـــــــايــق نيـــــسـتی

غــرقـه در دريـا شدن کار تو نيست          شــيعـه مـولا شـدن کـار تــو نيـــــست

...

مـن بـه در گفتــم وليـکن بشنـونـد          نـکتــــه هــا را مـــو بــه مـــو ديــوارهـــا

 

در گوشه ای از فيلم «فقروفحشا» ، آقای رحيم پدرازغندی در همين موارد از قول پيامبر اسلام می گويد:

   چند نفرنـد که آبرويشـان محترم نيست. يکی آنهايی که بر مسند قدرتـند يا ثروت در اختيار دارند وستم ميکنند. در برابر روحانيـونی که نان دين ميخورنـد و خدمت به دنيای خود ميکنند. آنها را متهم کنيـد. برای حفـظ دين. و حاکمانی که از قدرت سوءاستفاده ميکنند، آنها را نيز متهم کنيد. همچنين ثروتمندانی که حق خدا و خلق خدا را در سرمايهايشان ادا نميکنند. (نقل قول از روی فيلم)

 

 
 

 

دوشنبه، 5 دی، 1384

 

عيالـواری

 

 

   يک بنده خدايی رفت پيش حکيمی و ازش پرسيد :‌ ميخواستم بدونم که اگه سگی از در اتاق وارد بشـه و بدون اينکه توقفـی داشته باشه از يک در ديگه اتاق خارج بشه ، حکمش چيـه؟ با توجه به اينکه ما عيالوار هستيم و ميخواستم برامون مشکلی از لحاظ نجاست پيش نيـاد؟

   حکيم ازش پرسيد : اينکه عيالـوار هستيد، مثلاً چند نفريد؟ ... و اون بنده هم خدا گفت با خودم و مادر بچه ها ۱۱ نفريم.

   حکيم در جواب گفت : به نظر من احتياط واجب اینـه که شما بریـد و پای اون سگ رو آب بکشيـد.

 

 
 

 

 

 

دوســتان

 

 



Persian Blog
 
[ منزل | قديما | چاپار ]  

  RSS 2.0